از داستان ياد شده چنين برمي آيد که گرمابه کاخ در طبقه بالايي آن قرارداشته و جوان درخواست آبتني در آنجا مي نمايد تا با انديشه اي خود را از اين ماجرا رها نمايد. او زماني که به گرمابه مي رود، با خداي خود خلوت مي کند:

پادشاها حاضري نه غايبي، بر همه حالم اينچنين تو حاضري

جوان وضعيت پيش آمده را با پادشاه حقيقي خود ( دادار بي همتا) در ميان مي گذارد و البته شاعر نيز در ابتداي شعر خود از اين وضعيت ياد مي کند:

بر سر وي ( جوان زنبيل فروش) چه آمد پر ماجرا

در نهايت او تصميم مي گيرد که خود را از بلنداي کاخ شاهزاده پرت نمايد:

خود را پرت کنم از بام برج لايموت

اما زماني که زنبيل دوز خود را پرت مي کند، هيچ آسيبي به او نمي رسد و زنده مي ماند که شاعر اين پيشامد را ناشي از پاک سرشتي جوان و ارادت او به دادار بي همتا مي داند. پس از نجات، جوان راه خانه را در پيش مي گيرد:

آنگه به توفيق خداي چاره ساز، خالق و رب سماء

جبرئيل آمد به فرمان خدا آن جوان را بگرفت اندر هوا

بر زمين بنهاد به سلامت پيکرش

همچو طفل شيرخوار اندر کنار مادرش

آن جوان راه خانه را در پيش کرد

راه و فکر و چاره اي در پيش کرد

جوان زنبيل دوز پس از فرار از کاخ شاهانه به خانه خود برگشته ( آرامگاه سيد مرتصي) و ظاهرا زنش از او درباره کار روزانه و توشه امروزي مي پرسد زيرا فرزندان او گرسنه اند. جوان به زنش مي گويد که به بهانه نان پختن آتشي بدست بگير و به سمت تنور برو:

آن زن مستور بودي در حضور

 آتشي برداشت و رفت نزد تنور

تا به اين بهانه بچه ها به خواب روند:

هر يکي در گوشه اي رفتند به خواب

و من داستان را به تو خواهم گفت. و با به خواب رفتن بچه ها، مرد داستان را به زنش شرح داد:

حال گوش کن اينچنين است روزگار

که امروز اينچنين آرد بر من شهريار

او مي گويد روزگار به گونه اي رقم خورده که شاهزاده ساساني به من محتاج گرديده است. براي جوان نيک سرشت زنبيل دوز، اين پيشامد نشانه خوبي براي زندگي در اين دوران نيست و در همين گفتگوها، کسي آنها را صدا مي زند و مرد نيز به بيرون از خانه رفته و با بره اي بريان و نان گندم برمي گردد و به زنش مي گويد از اين توشه استفاده کند و از آن نگهداري نمايد. شاعر اين توشه را سفره اي آسماني مي داند:

اي زن بيا تا نسوزد بره بريان تو، تا نسوز نان گندم نان تو


به گفته شاعر، چهل شبانه روز آنها از گوشت بره بريان و نان گندم استفاده مي کردند تا اينکه يک روز که زنبيل دوز در خانه نيست، درويشي به در خانه آمده و درخواست خوراکي مي کند و زن نير کمي از آن توشه به او مي دهد اما زماني که به خانه بر مي گردد ديگر اثري از آن بره بريان و نان گندم نمي بيند...

در نهايت زنبيل دوز با ديدن اين پيشامد، درويشي که به در خانه آمده بود را اهريمن مي داند و از دادار آرزوي مرگ مي نمايد و او نيز جان مي سپرد و در يکي از خانه هايش به خاک سپرده ميشود که در حال حاضر آرمگاه سيد مرتضي ( به سمت نايندگي ايران خودرو دير- کنار جاده کمربندي) مي باشد و مردم دير و بردستان او را با نام پير زنبيل دوز مي شناسند.

همانگونه که از سروده ناقص ياد شده هويداست، اين مثنوي در زمان اسلامي سروده شده است و چون با زمان خود فاصله داشته پس خالي از اغراق شاعرانه نخواهد بود اما مزيت و خوبي اين داستان به اين است که وجود بندر پرآوازه خورشيد را به نوعي اثبات مي نمايد. از خوانندگان گرامي خواهشمند است نظر خود را درخصوص موجوديت اصل اشعار بطور کامل يا داستان ياد شده بيا ن نمايند تا بتوانيم اخبار مثبت و به حقيقت نزديکتر را به نسل آينده مردمان بُردو و بردستاني انتقال دهيم.

منبع : وبلاگ بردستان همیشه بردو