اقتصاد سیاسی جنگ خلیج فارس و نظم نوین جهانی
در واقع، اکنون چند دولت از همان دولتهایی که در ائتلاف برای «آزادسازی کویت» از اشغال متحد شدند، سرزمین مردم و ملت دیگری را اشغال میکنند. برای نمونه، اسرائیل با زیر پا گذاشتن قطعنامه 242 سازمان ملل متحد، به بلندیهای جولان، ساحل غربی و نوار غزّه یورش برده است و هنوز هم آن را در اشغال خود دارد. اسرائیل، همچنین به لبنان حمله کرد و هنوز هم عملاً سلطه نظامی بخش جنوبی آن را در دست دارد. سوریه به بخشهایی از شمال لبنان حمله کرد و هنوز هم سلطه نظامی آن را در اختیار دارد. ترکیه در سال 1974 به قبرس تجاوز کرد و هنوز هم بخشی از آن را در اشغال نظامی خود دارد. مراکش به صحرای غربی حمله برد و آن را اشغال کرد. جالب اینکه تقریبا هیچکس به غیر از بعضی از کشورهای امریکای لاتین، حتی نه صدام حسین رئیس جمهور عراق و نه مسلّما بوش (Bush)، رئیس جمهور وقت امریکا، اشغال کویت توسط عراق و اشغال پاناما از سوی امریکا را با یکدیگر مرتبط نکرد.
متأسفانه کَلبی مشربی دروغپرداز به صدام حسین یا بوش و حامیان مستقیمشان محدود نمیشود. در شورای امنیت، هیچ قطعنامهای برای حراست از نظم نوین جهانی رئیس جمهور بوش در برابر تجاوز خود او به حق حاکمیت پاناما، تصویب و یا حتی مطرح نشد. بر عکس، بوش فقط با عدم مخالفت یا حتی با حمایت آشکار در مورد تجاوزش به قوانین بینالمللی و حقوق بشر در پاناما، مواجه شد. در مورد رونالد ریگان (Ronald Reagan) رئیس جمهور سابق امریکا، نیز هنگامی که به گرانادای مستقل ـ که هنوز تحت سلطه ایالات متحده است ـ حمله کرد و آن را اشغال نمود، وضع به همین منوال بود. هنگامی که مارگارت تاچر (Mrgaret Thatcher) نخستوزیر وقت انگلیس، جنگ خود را علیه آرژانتین و شورای اجرایی و نظامیِ حاکم بر آن گسترش داد، در واقع تمامی جامعه اروپا ـ صرفنظر از ایالات متحده ـ از وی حمایت کردند، علیرغم اینکه وی تمامی تلاشها را در پرو، برای مهار کردن این موقعیت و ممانعت از جنگ در دریای آتلانتیک جنوبی با شکست مواجه کرد و نیز شهر آرژانتینی کوردوبا را تهدید به حمله اتمی نمود. جنگ «فالکلند» اولین جنگ تمام غرب علیه یک کشور تنهای جهانِ سومی بود. آرژانتین هیچ حمایتی از سوی هیچ کشور دیگری در شمال دریافت نکرد و تنها از جانب شرکای منطقهای خود در امریکای لاتین، بدون توجه به ایدئولوژی، مورد حمایت معنوی قرار گرفت.
دلایل اقتصادی
بارزترین دلیل اقتصادی برای جنگ در خلیج فارس، «نفت» بود. قیمتهای واقعی نفت، بخصوص علیرغم کاهش مجدّد قیمت دلار، مجددا کاهش یافته بود. عراق چند خواسته بر حق داشت، هم به سود خود و علیه کویت و هم به نفع سایر دول عربی و تولیدکنندگان نفت. صدام حسین در اصرار بر خواستههای خود، با توسل به تجاوز، در چند مورد، منافع نفتی دیگر وابستگان به امریکا و موفقیت امریکا در سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» را در معرض تهدید قرار داد.
دلیل دیگر اقتصادی برای این جنگ، همانگونه که جِیمز بِیکر (James Baker) وزیر امور خارجه وقت امریکا، به آن اشاره کرد، مقابله با رکود داخلی یا دست کم پیامدهای سیاسی آن در داخل کشور بود. در واقع، هم صدام حسین و هم بوش، این جنگ را آغاز کردند تا بر مشکلات سیاسی ـ اقتصادی داخلی خود در برابر رکود اقتصادی نوین و جهانی، فائق آیند. اما زمانبندیِ واکنش امریکا در خارج، مستقیما با نیازهای اقتصادی و منازعات سیاسی داخلی، مرتبط بود. شکست بوش در عمل به وعده انتخاباتیاش مبنی بر برنامه نوسازی داخلی، در حال از بین بردن شاخصهای محبوبیت وی بود و رکود اقتصادی قریبالوقوع، این شاخصها را بیشتر کاهش داد.
بوش با شیوهای تاریخی، واکنش نشان داد. واکنش گسترده هَری اس. ترومن (Hary S. Truman) در جنگ کره در سال 1950 به دنبال خارج کردن کشور از حالت بسیج، پس از جنگ و پس از اولین رکود اقتصادی در سال 1949 رخ داد؛ رکودی که بسیاری نگران بودند که چه بسا دوباره رکود دهه 1930 را ایجاد کند. طی رکود سالهای 1953 و 1954 ایالات متحده در براندازی نظامی دولت آربنز (Arbenz) که به طور قانونی در گواتمالا بر سر کار
آمده بود، مداخله نظامی کرد. تشدید مجدّد درگیریها در هندوچین، از جمله در کامبوج توسط ایالات متحده، پس از حمله به ویتنام در جشن سال نو در سال 1968 و پس از رکود سالهای 1969 و 1970 رخ داد. رکود سالهای 1973 ـ 1975 نیز منجر به تشدید بیشتر جنگ در ویتنام شد. با رکود سال 1979 رئیسجمهور، جیمی کارتر، دومین جنگ سرد را آغاز کرد. تصمیم دوجانبه برای استقرار موشکهای هدایتشونده در اروپا و مذاکره با اتحاد جماهیر شوروی از موضع قدرت، افزون بر کاهش سالانه 3 درصدی در بودجه سازمان «پیمان آتلانتیک شمالی» (ناتو) پیش از تجاوز اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان در سال 1979 صورت گرفت. امریکا واکنش شدید و غیرمنتظره خود را، که نه شورویها و نه شاید هیچ کس دیگری انتظار آن را نداشت، نه پس از اشغال، پس از رکود سال 1979 نشان داد. رکود سالهای 1981 و 1982 سبب کینزگرایی(2) نظامی ریگان و تقویت گسترده ارتش توسط وی شد، صرفنظر از سیاست وی در مورد کنتراهای نیکاراگوئه و شاید واکنش شدیدش در گرانادا.
دلایل سیاسی ـ جغرافیایی
رکود در ایالات متحده آغاز شد، اما به زودی به پدیدهای فراگیر مبدّل گردید. فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، هلند، سوئد و حتی سوئیس با کاهش رشد یا رشد منفی مواجه بودند. افریقا در رکود به سر میبرد. در سال 1990 در کشورهای امریکای لاتین، تولید ناخالص ملّی 5 درصد کاهش یافت و درآمد سرانه، علاوه بر کاهش 10 درصدی در دهه 1980 تنزل 2/4 درصدی داشت. اروپای غربی در سال 1990 به طور کلی افت اقتصادی 20 درصدی را تجربه کرد. شاخصهای آماری اتحاد جماهیر شوروی هم ناامیدکننده بودند. جمهوری خلق چین (PRC) مانند هند، نگرانرشدیبودکه رکوداقتصادی در دهه1980 مانعازآن شده بود.
آیا ژاپن و آلمان، مستثنی بودند؟ همانگونه که از عناوین روزنامهها برمیآید، پاسخ این سؤال مبهم بود: «بدون بهبود اوضاع در سطح جهانی، بُن نگران افت اقتصادی است»، «شرق آلمان؛ باز هم ناامیدی»، «اقتصاد پا به پای افزایش واحد پول، فشارهایی را حس میکند» و «بازرگانی آلمان: هیچ معجزهای از سوی مسکو پیشبینی نمیشود». کارل اُتو پل (Karl Otto Pohl) رئیس کل بانک مرکزی آلمان، پیامدهای اقتصادی وحدت دو آلمان را فاجعه دانست و فردای آن روز ارزش مارک آلمان را چند فینیگ کاهش داد.
در سال 1990 بازار بورس ژاپن 40 درصد افت داشت؛ قیمت واقعی املاک سقوط کرد و بورسبازان و سرمایهگذاران ژاپنی سرمایهها را از خارج کشور به داخل کشور منتقل کرده، به کمک گرفتند تا خسارات داخلی را جبران کنند. در سال 1990 برای اولین بار از سال 1986، هنگامی که ایالات متحده به سرمایه ژاپنیها نیاز بسیار داشت، جریان خالص این سرمایه از ایالات متحده به سمت ژاپن بازگشت. دورنمای یک رکود شدید در ژاپن و کشورهای آسیای شرقی، که جدیدا در حال صنعتیشدن بودند، کاملاً جدّی بود. از اینرو، این خطر که رکود جهانی در اوایل دهه 1990 حتی وحشتناکتر از اوایلدهه1980 باشد، کاملاًجدّی بود.
در عین حال، منافع اقتصادی و سیاسی ـ جغرافیایی امریکا به طور گستردهای زیر فشار بود. تهدیدهای عمده برای این منافع رقابت از سوی ژاپن و آلمان یا از سوی آسیای تحت رهبری ژاپن و اروپای تحت رهبری آلمان، به واسطه حذف عملی خطر شوروی، تشدید شده بود. جنگ سرد به پایان رسیده بود و ژاپن و آلمان پیروز شده بودند. اکنون ایالات متحده از لحاظ اقتصادی، به ورود مستمر سرمایه از رقبای اصلی اقتصادی خود متکی بود، که البته ژاپنیها قبلاً عقبنشینی را آغاز کرده بودند. اکنون ژاپنیها در واکنش به رکودِ به مراتب شدیدتر و یا با سنجیدگی بیشتر، در صدد بودند که حمایت مالی خود را، هم از ایالات متحده و هم از دلار آن دریغ کنند. سایر منازعات تجاری و اقتصادی هم در اجلاس اروگوئه موسوم به «توافق عمومی بر سر تعرفه و تجارت»، در حال عمیقتر شدن بود. ژاپن به وضوح همکاری نمیکرد، و اروپا فقط با تغییر چند درصد ناچیز در یارانههای اقلام تجاری موافقت کرد. به سبب حوادث سالهای 1989 و 1990 در اروپای شرقی و به واسطه همراهی کُند و همراه با لجاجت بریتانیای کبیر، راه به سوی «اروپای 1992» دشوارتر شد.
«زنده باد قدرت امریکا» روزنامه قابل تأمّل ساندی تلگراف لندن (مورّخ 20 ژانویه 1991) در سرمقالهای پنج ستونی، به تمجید از امریکا پرداخت: «در این صبحدم، زنده بودن سعادت است، اما یک مرتجع قدیمی بودن بسیار عالی است. ... که موضوع، آلمانیها، ژاپنیها یا شورویها نیستند، بلکه
امریکاییها هستند. دوباره روزهای خوش فرارسیده است.» ساندی تلگراف همچنین اظهارنظر روزنامه امریکایی نشنال اینترِستز را بازگو میکند؛ روزنامهای که بحق بدین نام نامیده شده است: «واقعیت این است که قدرت نظامی ایالات متحده، تنها چیزی بود که صلاحیتِ دادنِ پاسخی دندانشکن و قاطع را داشت، هنگامی که قدرت اقتصادی ژاپن یا آلمان عملاً بیربط بود.» ایالات متحده نمیتوانست قدرت نظامی خود را علیه ژاپن و آلمان به کار گیرد، و اکنون که تهدید نظامی شوروی رو به زوال بود، دیگر کار چندانی نیز نمیتوانست به نفع آنها انجام دهد.
از سال 1945 اوضاع و احوال اقتصاد جهان، سیاستهای ملی و بینالمللی و جنبشهای اجتماعی را شکل داده بودند، بخصوص که معلوم شد که منازعات و فرصتهای اقتصادی که نتیجه بحران اقتصادی بودند، از سال 1967 تاکنون در شکل دادن سیاست روابط بینالملل و سیاست داخلی، از جنگ سرد سیاسی و ایدئولوژیکی بین ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی (سابق) مهمتر بودهاند. بسیاری از کشمکشهای بین شرق و غرب، ظاهرسازی و سرپوشی برای تضادهای واقعی و همیشگی شمال و جنوب بودهاند. هیچیک از چهارده انقلابی که از سال 1947 در جنوب به وقوع پیوستهاند، چیزی نبودهاند که به ظاهر جلوه میکردهاند، یا آنگونه که بدانها امید میرفته، یا از آن بیم میرفته، از کار در نیامدهاند. ایالات متحده هنوز هم دارای قدرت نظامی و جاهطلبیهای سیاسی برای دفاع از جایگاه خود در نظام جهانی است، که اکنون بیش از پیش، با هزینه جنوبِ جهانِ سومی صورت میگیرد.
مشخصههای تشدید بحران خلیج فارس، سه حرکت جدید و مهم در روابط سیاسی ـ اقتصادی بینالمللی هستند:
1. واکنش پرقدرت امریکا در خلیج فارس، آشکارا فراتر از یک مسأله اقتصادی، یعنی نفت، بود. این مسأله در حالی اتفاق افتاد که هیچ نوع سایه ایدئولوژیکی جنگ سرد وجود نداشت. کشمکش بر سر نفت و واکنش گسترده امریکا، از لحاظ قوانین بینالمللی به زحمت پشت توسّل به «دفاع» از دولتهای کوچک، مخفی شد.
2. این بسیج بدون هیچگونه تظاهری، از پوشش عقیدتی شرق و غرب صورت گرفت.
3. اتفاقنظر و اتحاد تنگاتنگی از جانب شمال علیه جنوب وجود داشت. جبههگیری علیه عراق از غرب تا شرق، شامل این کشورها میشد: ایالات متحده، اروپای شرقی و غربی، اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین و ژاپن، علاوه بر کشورها و دولتهای وابسته به امریکا که به آسانی تحت فشار قرار میگرفتند؛ مانند مصر و پاکستان. این اتحاد جدید، تضادی عمده، حرکتی نوین و تهدیدی شوم برای روابط بینالملل بود.
انباشت اقتصادی و تشدید منازعه سیاسی در خلیج فارس
تهاجم عراق به کویت امری برقآسا و غیر منتظره بود. بهرهای که امریکا از این تهاجم برد و آن را دستاویزی قرار داد تا از طریق مخرّبترین جنگ پس از جنگ جهانی دوم، نظم نوین جهانی را برپا کند، بیش از پیش به عنوان چارهاندیشی همراه با سوء نیت، جلوه میکند.
غارت کویت، یک طمع ساده یا نفرت ملّی نبود. برای عراق که در اثر جنگ تخریب شده بود، سرقت در مقیاس ملّی، از آنچه پیش از ایجاد کویت توسط بریتانیا، متعلق به عراق بود، تنها راه ممکن برای دسترسی به قالب نوین زندگی بود که امروزه ملتهای غربی و امیرنشینهای کوچک تولیدکننده نفت در خلیج فارس، واقعا از آن برخوردارند... تنها نیروی محرّک این حمله انتحاری، توان آن برای بیرون آمدن از فقر و عقبماندگی بود (جیم هاگلند، اینترنشنال هرالد تریبیون، 25مارس1991)
به گفته کلاود چِیسون (Claude cheysson)، وزیر جنگ سابق فرانسه، «امریکاییها از همان ابتدا، مصمم به شروع جنگ بودند و صدام حسین قدم در دام گذاشت.» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 11 مارس، 1991) «مقامات وزارت خارجه، ... صدام حسین را به جایی کشاندند که تصور کند میتواند از مجازات حمله به کویت فرار کند ... بوش و اعوان و انصارش هیچ دلیلی برای او باقی نگذاشتند تا به نحو دیگری بیندیشد.» (نیویورک دِیلی نیوز، 29 سپتامبر 1990)
پییر سالینگر (Pierre Salinger)، منشی مطبوعاتی سابق کاخ سفید، درباره چگونگی طرحریزی این دام، مطالب مفصلی نگاشته است. ابعاد دیگر این دام را در جای دیگری بیان کردهام و برخی از آنها را به طور فشرده در اینجا، در کنار یکدیگر ذکر میکنم. مصاحبه صدام حسین و آپریل گلاسپای (April Glaspie)، سفیر امریکا، در 25 ژوئیه ـ که بعدها افشا شد ـ فقط بخشی از دامی بسیار مخفی بود.
در وزارت خارجه، جیمز بیکر، وزیرخارجه وقت امریکا، جان کِلی (John Kelly) را به سمت معاون وزیر خارجه در امور خاورمیانه ترفیع مقام داد. کِلی در ماه فوریه، از بغداد بازدید کرد؛ «بازدیدی که وی اکنون از روی ناچاری سعی دارد از شر سوابق آن خلاص شود.» (ویلیام سفایر William Safire، اینترنشنال هرالد تریبیون، 26 مارس 1991) کِلی به صدام حسین گفت: «بوش خواستار روابط حسنه با عراق است؛ روابطی مبتنی بر اعتماد و اطمینان.» وانگهی، کِلی بعدا به خاطر
اظهاراتی که از نظر او نسبت به عراق بیش از حد دوستانه بود، رادیو صدای امریکا را سرزنش نمود و فرمان وزارت دفاع را لغو کرد. در 26 آوریل، کِلی برای کنگره گواهی داد که سیاست دولت بوش نسبت به عراق، به صورت پیشین پابرجاست و صدام حسین را به دلیل سخن گفتن از قانون اساسی جدید و گسترش دموکراسیِ مشارکتی تحسین کرد. در 31 ژوئیه، تنها دو روز پیش از حمله به کویت، کِلی مجددا در یکی از کمیسیونهای فرعی کنگره اذعان کرد که «ما هیچ پیمان دفاعی با هیچیک از کشورهای خلیج فارس نداریم.»
شواهد حاکی از آن هستند که جنگ خلیج فارس بسیار بیش از مورد خلیج «تونکین» (Tonkin) در ویتنام، نتیجه یک روند طولانیِ زمینهسازی بوده است. به مدت یک دهه در طول جنگ عراق و ایران، عراقِ تحت حکومت صدام حسین از کمکهای اقتصادی، سیاسی و نظامی امریکا و غرب بهره برده بود؛ از جمله فروش 1/5 میلیارد دلار کالا که مورد تأیید دولت امریکا بود. جورج بوش یک شخصیت کلیدی در حمایتهای دولت ریگان (Reagan) از عراق بود. پس از اتمام جنگ عراق با ایران و دستیابی جورج بوش به ریاست جمهوری، سیاست امریکا در قبال عراق به طور روزافزونی گیجکننده، و یا محصول یک راهبرد ماکیاولمآبانه برای اغفال عراق و گستردن دام برای صدام حسین بود.
ممکن است صدام حسین نیز علاوه بر نارضایتیهای نفتی از کویت، دلایلی برای این حمله داشته است. بنبستی که عراق در جنگ با ایران با آن مواجه شد، ممکن است او را برای تلاش دیگری در جهت تجدید قوا در منطقه، تحریک کرده باشد. به یاد آوردن این مطلب مفید است که بینالنهرین (عراق)، امپراتوری ایران باستان (ایران) و مصر و گاهی نیز شبه جزیره عربستان بدون رسیدن به هیچ توافقی، برای تسلطِ آقامنشانه بر منطقه، در حال جنگ و نزاع بودهاند و این تنازع از 2500 سال پیش از میلاد، یعنی از زمانی که سارگون (Sargon)، امپراتور سومری، سعی داشت این تسلط را به دست آورد، ادامه داشته است.
بین حمله عراق به کویت در 2 آگوست 1990 و آغاز حمله هوایی امریکا در 17 ژانویه 1991، صدام حسین دست کم در شش نوبت، نشانههای روشنی از تمایل خود برای مذاکره بر سر عقبنشینیِ عراق نشان داد. وی سه مرتبه به طور یکجانبه قدمهایی برداشت که میتوانست منجر به عقبنشینی شود. صدام حسین اظهارات مکررّی بیان میداشت که حاکی از جدّیت وی برای عقبنشینی بودند و رسیدگی به مسأله قربانیان عراق را هم در برمیگرفتند. در بیش یک از نوبت، صدام حسین و طارق عزیز، وزیر امور خارجهاش، علاقه خود برای دستیابی به راه حل از طریق مذاکره را به اطلاع خاویر پرز دکوئیار (Javier Perez de Cuellar)، دبیرکل وقت سازمان ملل، رساندند. هیچیک از این پیشنهادهای عراق و سایر پیشنهادها، به علت تصمیم و برنامهریزی دولت بوش برای شکست آنها، به جایی نرسید.
ستیزه جویی و دروغگویی برای پیروزی در جنگ
دو تلاش همهجانبه تبلیغاتی بر جنگ حکمفرما بود: یکی از آنها این بود که این جنگ، جنگ با «چهارمین ارتش بزرگ دنیا» است که از «گارد ویژه ریاست جمهوری» با آموزش در سطح بالا برخوردار است؛ و دیگری اینکه در نتیجه، نیروهای ائتلاف، باید اولین جنگ نوین الکترونیکی شبیه به نظام بازیهای رایانهای(3) را با کمک «بمبهای هوشمند» به اجرا درآوردند. فرماندهی نظامی امریکا و انگلیس، جلسات توجیهی را با رعایت کمترین میزان ادب، برای CNN و سایر شبکههای تلویزیونی در سراسر دنیا، بر روی نوار ویدئو ضبط کرد. در آن زمان، تقریبا هیچکس توجه نداشت که دو ویژگی این جنگ اصولاً با یکدیگر تناقض دارند، و عملاً هم به طور تجربی کاذبند. اما کلاود چِسون گفت: «من قاطعانه نظرات کسانی را که معتقدند در این جنگ از آسیبهای غیر ضروری اجتناب شده است، رد میکنم. هدف متحدان از انهدام اقتصاد عراق، با منجر شدن به تلفاتی معادل 200000 غیرنظامی، پیوند خورده بود؛ کشتاری با تأثیر وحشتناک ... چرا نمیپرسید که چرا حمله هوایی، 40 روز طول کشید، در حالی که قرار بود طبق برنامه، 15 روزه باشد؟» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 11 مارس، 1991)
تنها پس از پایان جنگ بود که اندکی از حقیقت درباره آنچه اینترنشنال هرالد تریبیون به این صورت عنوان کرده بود، روشن شد: «سراب صحرا؛ در این جنگ، همیشه مطالب آنگونه که به نظر میرسیدند، نبودند. امریکا میزان توانایی و تعداد نیروهای مسلّح عراق را بزرگ جلوه داده بود.» ایالات متحده امریکا به نحوی بسیار حسابشده کمک زیادی به توجیه بمباران گسترده و هولناک سرمایههای نظامی و غیر نظامی این کشورِ جهانِ سومی، با جمعیتی فقط معادل 17 میلیون نفر، کرد. پنتاگون تصاویری سانسور شده از نوع جدیدی از جنگ نوین بین ماشینها، و نه انسانها، ارائه کرد. ما تصاویر ویدئویی از موشکهای «پاتریوت» در حال رفتن را دیدیم که موشکهای «اسکاد» در حال آمدن عراق را منهدم میکردند. بعدها متوجه شدیم که موشکهای پاتریوت فقط بخش پیشرانه اسکاد را نابود میکند، نه کلاهک آن را؛ ولی در عین حال، ساختمانها را تخریب میکند و مردم را از بین میبرد. همچنین به ما نشان
ندادند که این دو نوع موشک، هر دو به زمین باز میگردند و خساراتی به بار میآورند. در واقع، تنها در 18 آوریل، اینترنشنال هرالد تریبیون فاش کرد که «ممکن است موشکهای پاتریوت به همان میزان که جلوی صدمات را گرفتهاند، صدماتی نیز وارد کرده باشند.»
فرماندهان نظامی همچنین نوارهای ویدئویی بسیاری درباره بمبهای هوشمند با هدایت دقیق منتشر کردند که در حال انهدام اهداف دشوار در عراق بودند. اما فراموش کردند توضیح دهند که این بمبها هنوز هم 10 درصد در اصابت به اهداف خود خطا میکنند. و باز کمتر به بیان این مطلب پرداختند که بمبهای هوشمند، فقط 7 درصد از حجم بمبهایی را که فرو ریخته شدهاند، تشکیل میدادند. 93 درصد باقی مانده، آن قدر هوشمند نبودند که به افتخار پخش شدن از تلویزیون نایل شوند. از مجموع بمبهایی که بمبافکنهای جدید ضد رادار فرو ریختند، 3 درصد آن، که معادل 40 درصد از اهداف بودند، به هدف اصابت میکنند؛ اهدافی مانند راهها، پلها، نیروگاهها و مراکز آبیاری. روزنامه نیویورک تایمز در 25 مارس 1991 با قدری تأخیر، در مقاله سردبیری خود، به نقل از اینترنشنال هرالد تریبیون (25 مارس 1991) چنین نوشت: «بخش عمده خسارات که هیأت سازمان ملل با آن مواجه شد، اتفاقی یا جانبی نبود؛ بلکه نتایج در نظر گرفته شده نبرد هوایی موفقیتآمیز برای انهدم ماشین جنگی عراق، از طریق حمله به مراکز صنعتی و زیرساختهای شهری، بود. این یافتهها سؤالاتی را درباره اینکه چه مقدار از آن بمباران مورد نیاز یا موجّه بوده است، مطرح کردند. این بحث، ادامه خواهد داشت.»
اما نیویورک تایمز و سایر روزنامههای وظیفهشناس تلاش بسیار کمی برای شروع این بحث، پیش از آن بمباران یا در خلال آن صورت دادند؛ در حالی که باید از این بمبارانها اجتناب میشد یا به طور محدود انجام میگرفتند و یا متوقف میشدند. هدفگیران امریکایی تنها کارخانه شیر خشک و غذای نوزاد این کشور و سپس یک پناهگاه حمله هوایی را مورد هدف قرار دادند. پنتاگون تأکید داشت که آنها دقیقا اهداف نظامی را هدف گرفتهاند. CNN و گزارشگر آن، پیتر آرنِت (Peter Arnett)، پس از صدها ساعت تبلیغات صادقانه (!) که برای جنگ تهیه و پخش کردند، به دلیل ایجاد شک و تردید، به عنوان خائن مورد تعقیب و آزار قرار گرفتند، از باب این که «دیگ به قابلمه میگوید رویت سیاه است.» نورمن شوارتسکف (Norman Schwarzkopf)، فرمانده نیروهای نظامی امریکا، چنین گفت: «من از این که CNNدشمنی را که معاهده ژنو را زیر پا گذاشته، مساعدت و تشویق میکند، عصبانی شدم.» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 28 مارس 1991)
ایالات متحده امریکا نیز مقررات کمیسیون بینالمللی انرژی، که حمله به تأسیسات هستهای را به دلیل خطر آلودگی غیرقابل مهار، منع کرده است، نقض کرد.
به هر حال، علیرغم این ممنوعیت و خطر، بمبهای امریکا بر تأسیسات هستهای عراق فرود آمدند. «در یکی از این موارد، بمباران منجر به امری شد که عراق آن را به عنوان «آلودگی تشعشعات رادیو اکتیو در منطقه» توصیف کرد ... عراق اعلام داشت که هزاران جنگافزار این کشور در زیر آوار آلوده انبارهای ذخیره و کارخانجات تولید، دفن شدهاند.» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 2 می، 1991)
برخلاف تضمینهای متحدان، بمبها همچنین به نفایس باستانی آشوریان و سومریان خسارت زدند. (اینترنشنال هرالد تریبیون، 6 می 1991)
هزینهها و خسارات انسانی و مادی جنگ
هیچکس نمیداند و شاید هرگز نداند که در نتیجه این جنگ غیرضروری که میشد و میبایست از آن اجتناب میگردید؛ چه میزان تلفات بر عراق وارد شد. حتی پیش از آنکه حمله زمینی متحدان، که مدت مدیدی از آن سخن گفته میشد ولی بسیار کوتاه بود، آغاز شود؛ «چهارمین ارتش بزرگ» دنیا از کشوری که کل جمعیت آن حتی یک و نیم برابر جمعیت شهر نیویورک هم نیست، از طریق هوا منهدم شد. حمله زمینی 100 ساعت به طول انجامید. تنها پس از جنگ بود که چند منبع مطبوعاتی مکرّر تخمینهای «سیا» (CIA) و ارتش امریکا مبنی بر 100000 تا 250000 کشته از عراقیها را گزارش کردند که بیشتر آنها نظامی بودند. ژنرال نورمن شوارتسکف در مصاحبه تلویزیونی خود با دیوید فراست (David Frost) چنین گزارش داد: «باید 50000 یا 100000 یا 150000 تن یا هر تعداد دیگر از عراقیها کشته شده باشند.» یکی از فرماندهان نظامی عربستان سعودی به CNNگفت: 100000 سرباز عراقی کشته و 200000 تن از آنها مجروح شدهاند. یک منبع اطلاعاتی نظامی فرانسوی به ناول آبزرواتر (Nauvelo Observateur) گفت: 200000 تن کشته شدهاند. سازمان «صلح سبز» کشتهشدگان را بیش از 150000 تن، که مشتمل بر 100000 تا 120000 نظامی و 5000 تا 15000 غیر نظامی بودند، براورد کرد. دست کم 5 میلیون نفر خانه یا شغل خود را از دست دادند. (اینترنشنال هرالد تریبیون، 30 می، 1991) مؤسسه «مسلمانان» در روزنامه اینترنشنال هرالد تریبیون، مورّخ 12 آوریل، به «حداکثر 500000 غیرنظامی عراقی که به واسطه بمبهای متحدان کشته یا مصدوم شدند» اشاره کرد. در پایان جنگ در عراق، یک کمیسیون تحقیق سازمان ملل، کشوری را در وضعیت مصیبتبار شبیه آخرالزمان یافت، در حالی که اقتصاد، جامعه و مردم آن در اثر بمباران، به دوران پیش از صنعت باز گشته بودند.
طراحی جنگ امریکا، اجرا و بخش پایانی (قتل عام بیدلیل و زنده به گور کردن غیر نظامیان و سربازان در حال عقب نشینی) همه معیارهای رفتار متمدّنانه و چندین معاهده بینالمللی را که امریکا آنها را امضا کرده بود، نقض نمود. این معاهدات ناظر بر قوانین و جنایات جنگی عبارتند از: معاهدات 1907 و 1923 لاهه، 1948 و 1950 ژنو و نورنبرگ و معاهدات منع نسلکشی، و همچنین اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل (که اِلنور روزولت Eleanor Roosevelt آن را پیشنهاد کرد.) این موارد نقض در قطعنامه شماره 34 مجلس، که آن را یکی از نمایندگان به نام هنری گنزالس (Henry Gonzalez) در ژانویه 1991 برای اعلام جرم علیه جورج بوش ارائه داد، همچنین در «شکایت اولیه» در ماه می 1991 علیه جورج بوش و سایر اعضای عالی رتبه دولت وی، به تفصیل مطرح شدهاند. این شکایت پیش از تشکیل کمیسیون تحقیق برای دادگاه بینالمللی جنایات جنگی، که رمزی کلارک (Ramsey Clark) دادستان کل سابق امریکا، آن را ترتیب داد، ارائه شده بود.
حتی پیش از آنکه نخستین گلوله شلیک شود، بحران خلیج فارس تلفات زیادی را موجب شده بود: میلیونها تن به سبب اشغال کویت و تحریم عراق، آواره شده و یا وسیله امرار معاش خود را از دست داده بودند. بسیاری از کشورهای جهانِ سومی که کارگران مهمان از آنجا میآمدند، ارز خارجی را که این کارگران ارسال میکردند، از دست دادند. وانگهی، آنان بدون پول به وطن بازمیگشتند و بر انبوه بیکاران میافزودند. قیمت نفت موقّتا به نفع کشورهای جهانِ سومیِ قدیمی و کشورهای جهانِ سومیِ جدید در اروپای شرقی، سر به فلک کشید. صدها میلیون تن در گوشه و کنار دنیا با بغرنجترین مشکلات خود مواجه شدند؛ مانند قحطی مجدّد در افریقا، و حتی به سبب اینکه توجهات به خلیج فارس معطوف شده بود، مشکلات بیشتری نیز مورد بیتوجهی قرار گرفتند.
قربانی دیگر جنگ، محیط زیست بود. اما حتی در اینجا نیز تبلیغات غربی ضایعات زیست ـ محیطی را برای تداوم و تشدید جنگ مورد استفاده قرار داد و در این روند، هزینههای زیست ـ محیطی باز هم بیشتر افزایش یافتند. برای مثال، «پنتاگون» عراقیها را به سبب نشت نفت در خلیج فارس مقصر دانست. رسانهها در پشتیبانی از پنتاگون، تصاویر رقّتباری از پرندگانی که به دلیل آلودگی به نفت تلف شده بودند، به نمایش گذاشتند. این کار، احساساتِ ضد صدام حسین را بیشتر تحریک کرد و زمینه لازم برای تشدید جنگ را فراهم ساخت. همانگونه که بعدا روشن شد، این تصاویر قبلاً در نشت نفت در نقطه دیگری تهیه شده بودند و خسارات زیست ـ محیطی کمتر از حدّی بودند که در تبلیغات گفته شد. اکنون طرفداران حفظ حیاتوحش، آن خسارات را 5 درصد پرندگان منطقه براورد میکنند. اما در مورد لکههای نفتی، کلاود ماری وَدروت، (Claude - Marie Vadrot) از نشریه پاریس ژورنال دو دیماچ چنین نوشت: «هیچ یک از لکههای نفتی موجود در خلیج فارس نتیجه اعمال اختیاری یا بهرهبرداری غیر مجاز نیست و مسؤولیت چهار پنجم لکههای ایجاد شده بر عهده نیروهای متحدان است.» (3 فوریه،
1991)
ممکن است پانصد چاه نفت مشتعل کویت را در واقع عراقیها به آتش کشیده باشند، که از همان ابتدا اعلام کردند
بالاجبار دست به این اقدام خواهند زد. این یکی از معدود کارهای ممکن برای آنها بود تا در برابر نیروی برتر متحدان عموما و در برابر حملات آبی ـ خاکی از سمت آبهای خلیج فارس خصوصا، از خود دفاع کنند. اما عراق که به واسطه رقابت نفتی و تزویر کویت به این جنگ تحریک شده بود، به خود اطمینان میداد که با آتش زدن چاههای نفتی کویت، برای مدتی طولانی، از این رقابت آسوده خاطر خواهد شد. اما کمیسیون «تحقیق برای دادگاه جنایات جنگی بینالمللی» این اتهام را وارد کرد که «حملات هواپیماها ... و بالگردهای امریکایی، که بمبهای ناپالم و مواد منفجره دارای سوخت و هوا را بر روی چاههای نفتی، مخازن ذخیره و پالایشگاهها فرو میریختند، آتشسوزیهای نفتی را در عراق و برخی از ـ اگر نگوییم بیشتر ـ آتشسوزیهای کویت موجب شدند. خسارات زیست ـ محیطی ساخته دست بشر، که از این دودها ناشی شدند، دستکم در سطح تأثیر منطقهایاش، بیسابقه بودند.
هزینههای سیاسی جنگ خلیج فارس
کارزار جنگ خلیج فارس علیه یک مستبد ظالم در جنوب، از سوی حکومت دموکراتیک بزرگی در غرب، مهمترین مبانی و نهادهای مردمسالاری را زیر پا گذاشت یا از بین برد. خواست اکثریت عظیم مردم در غرب، زیر پا گذاشته شد. مطبوعات با جدّیت سانسور شدند و روزنامههای آزاد، یعنی محافظان دموکراسی، خود را سانسور کردند. رسانهها با انجام کارهایی که نباید انجام میدادند و به همان میزان با انجام ندادن کارهایی دیگر که باید انجام میدادند، به عمد افکار عمومی را منحرف کردند. «دموکراسی مشارکتی» کنار گذاشته، بیاثر یا عقیم شد. در همان زمان، نژادپرستی و وطنپرستی افراطی رونق گرفت و برای کمک به اقدامات جنگطلبانه و همدستی با آن، در جبهه داخلی بهکار گرفته شد. جنگ خلیج فارس، به دروغ به نام «دموکراسی» صورت گرفت. این جنگ شاهد یکی از غمانگیزترین روزها برای دموکراسی واقعی در غرب، صرفنظر از دموکراسی تازه شرق بود.
عمدهترین تلفات نهادی جنگ خلیج فارس، کنگره امریکا و سایر مجالس بود. اختیار قانونی کنگره برای نظارت بر رئیس جمهور و متعادل نگاهداشتن او، بخصوص واداشتن وی به استفاده از اختیار خود در اعلان جنگ برای آرمانهای عالی، از بین رفت. رئیسجمهور بوش با مهارت، تقریبا بر تمامی نهادهای سیاسی امریکا چیره شد؛ از جمله بر هشت تن از نه وزیر دفاعی که مخالف جنگ بودند. بوش همچنین حیله و حقالسکوت را در برابر کنگره به کار برد، به روشی که یادآور ماجرای خلیج «تون کین» بود. کنگره به احتمال زیاد در ماه نوامبر یا شاید حتی در ماه دسامبر، از تصویب اختیارات جنگی بوش خودداری میکرد. مطمئنا به همین دلیل بود که بوش اظهارنظر رسمی خود برای آغاز جنگ را تا پیش از این که بسیاری از پلهای پشت سر خود را خراب نکرده بود، برای کنگره نفرستاد. کنگره نمیتوانست حمایت خود را از مردان و زنانی که رئیس جمهور، آنها را به خط مقدّم فرستاده بود، دریغ کند. تنها پس از جنگ بود که ژنرال شوارتسکف علنا به این که از هجده ماه پیش در حال برنامهریزی برای جنگِ خود بوده است، اعتراف کرد و ژنرال کالین پاول (Colin Powell) رئیس ستاد ارتش، به بازیهای جنگی رایانهای که در سال 1989 تولید شده بودند، اشاره کرد.
رئیس جمهور بوش در ماه آگوست، تصمیم خود را برای جنگ با عراق اتخاذ کرد. یک گام سرنوشتساز، دو برابر کردن تعداد سربازان در عربستان سعودی بود که در ماه نوامبر از طریق اعزام 20000 سرباز ناتو از آلمان، که بیشتر آنها امریکایی بودند، صورت گرفت. بوش آنها را به عربستان برد، ولی به رغم اعلام اولویت، نه به این دلیل که جایگزین نیروهای دیگر کند، بلکه برای اینکه به نیروهایی که قبلاً آنجا بودند، اضافه شوند. در این روند، مأموریت سربازان امریکایی، از دفاع از عربستان سعودی در برابر حمله احتمالی عراق، به «آزادسازی» کویت طی یک حمله برنامهریزی شده از سوی امریکا به عراق و شکست قوای نظامی آن تغییر یافت. با در نظر گرفتن این تعهد بوش، هنری کیسینجر (Henry Kissinger) همیشه زیرک، در آن زمان چنین اظهار نظر کرد که هرگونه عقبنشینی بدون پیروزی، «به در هم شکستن اعتبار امریکا، نه تنها در این منطقه، در بیشتر قسمتهای دنیا منجر میشود.» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 17 ژانویه 1991) این تصمیمهای پردامنه، پیش از انتخابات کنگره امریکا در 6 نوامبر اتخاذ شدند، اما به نحوی حساب شده، پیش از انتخابات، از مردم و کنگره مخفی نگاه داشته شدند و تنها پس از انتخابات، اجرا گردیدند. بعید است که مردم امریکا و کنگره امریکا اگر حق انتخاب به آنها داده میشد، با این دامن زدن به جنگ از سوی بوش موافقت میکردند. به همین دلیل، بوش هیچ چارهای برای آنها باقی نگذاشت و در مقابل، آنها را فریب داد و سیاست پنهانی خود را مبنی بر قرار دادن مردم و کنگره در مقابل کار انجام گرفته، تعقیب کرد.
بنابراین، بوش پیروز شد. اختیارات قانونی کنگره در مهار رئیسجمهور و متعادل نگاه داشتن وی، بخصوص در مورد توانایی وی برای وارد شدن در جنگ، عملاً سلب شد. به سبب این حیله، دو نهاد عمده تضمینکننده عدم بروز جنگ، یعنی «سازمان ملل متحد» و «کنگره امریکا»، پیش از حتی شلیک
اولین گلوله در خلیج فارس، به دو قربانی عمده مبدّل شدند.
سایر مجالس در غرب نیز نادیده گرفته شدند و یا در مورد حمایت و پرداخت هزینه جنگی، که دلیل و هدف واقعی آن هرگز برای آنها یا برای رأی دهندگانشان توضیح داده نشد، فریب خوردند. سادهترین کارها مربوط به انگلستان بود که در مجلس عوامِ آن از پرداختن به همه مباحث اساسی درباره این موضوع، اجتناب شد و توجه همه به تغییر رهبری دولت و مجلس، معطوف گردیده بود. مشتاقانهترین حمایت خارجی از بوش، از جانب انگلستان بود؛ ابتدا با رهبری مارگارت تاچر، نخستوزیر وقت، و سپس با رهبری جانشین وی، جان میجر (John Major). روزنامه تلگراف، 20 ژانویه 1991 در ستونی تحت عنوان «به موقع»، تفسیری ارائه داد: «انگلستان در دنیا ترقی میکند» و این امر بار دیگر به دلیل حمایت انگلستان از رئیس جمهور بوش در جنگ خلیج فارس است و «حاکی از این است که انگلستان ـ و نه آلمان ـ رهبر طبیعیتری برای اروپاست؛ اروپایی که خواهان وحدت سیاسی بیشتری است.» همچنین در حمایت از این نظریه، همین روزنامه همانند روزنامه وال استریت ژورنال، چنین نوشت: «نهادهای مربوط به افکار عمومی در امریکا بسیار بانفوذند.» وانگهی تا 14 فوریه، روزنامه اینترنشنال هرالد تریبیون چنین گزارش میداد که «به گفته مقامات رسمی، انگلستان اعتبار جدیدی در جامعه اروپا کسب کرده که در حال حاضر، دست کم به سبب بحران خلیج فارس تقویت شده است.» اما این واقعیت گفته نشد که شاید بیربط نباشد که اقتصاد رکودزده انگلستان و «شهر» مالی لندن هنوز هم محتاج حمایت مالی و مستمر کویت و سایر شیوخ نفتی است و نیز دولتِ محافظهکارِ فاقد محبوبیت، شدیدا محتاج حمایت سیاسی میباشد. جنگ تجاوزکارانه در خلیج فارس این هر دو مورد را فراهم کرد. سران دولت در ژاپن، آلمان و حتی فرانسه مشکل بیشتری در دور زدن مجلسهایشان و یا مجبور کردن آنها به حمایت بی کم و کاست از جنگ بوش داشتند.
جنگ خلیج فارس همراه و در واقع زمینهساز عظیمترین تلاش همهجانبه رسانهای در تاریخ جهان بود. اما هنگامی که جنگ درمیگیرد، اولین قربانی، حقیقت است؛ همانگونه که طی جنگ کریمه(4) بیان شد. بیچاره یوزف گوبلز (Joseph Gobbels)(5) وزیر نازی، که مدیریت جنگ تبلیغاتی نژادپرستانه و مستبدانه مترادف با نامش را بر عهده داشت، اگر زنده بود، باید به کودکستان میرفت تا نقش یاد بگیرد که امروز چگونه زمام اخبار با فناوری پیشرفته بهکار گرفته میشود تا مردم جهان را از طریق تلویزیونهای ماهوارهای فوری شستوشوی مغزی دهند. طی این جنگ، همه جلوههای ظاهری روشهای مردمسالارانه به دم تیغ داده شدند. در این جنگ، FAIR(سازمان بیطرفی و دقت در پخش اخبار و گزارشها)، 878 منبع خبری در حال پخش در شبکههای امریکایی ABC، CBS و NBC را زیر نظر گرفت و دریافت که فقط یکی از آنها مظهر یک سازمان صلحجوست. (اینترنشنال هرالد تریبیون، 25ـ26 می 1991)
گروه خبری تحت مدیریت پنتاگون، مؤثرترین سلاحی بود که در این جنگ به کار گرفته شد. این گروه طرحریزی شد تا یک انحصار نظامی در جمعآوری، مونتاژ و انتشار اطلاعات را میسر کند. این انحصار از راه انجام دادن کارهایی که نباید انجام میگرفت و انجام ندادن کارهایی که باید انجام میگرفت، میسّر شد. اما این گروه گذشته از محروم کردن دشمن نظامی در عراق از اسرار نظامی، غیر نظامیانی را نیز که در داخل کشور به صورت بالقوّه دشمن جنگ بودند، مختل یا خنثی نمود. تعداد اندکی از خبرنگاران خودشان منطقه را ترک کردند، همانگونه که ظاهرا یکی از خبرنگارانِ CNNاین کار را کرد تا صداقت و شرافت خود را از دست ندهد. خودسانسوری مطبوعات در داخل کشور، شاید حتی از سانسور اخبار میدان جنگ و تحلیل آنها، که توسط ارتش صورت میگرفت، فراتر رفت و شاید بتوان گفت که با این کار، حتی ذرّهای اطلاعات که ممکن بود اهداف یا ادامه جنگ را زیر سؤال ببرد، در اختیار شهروندان داخل امریکا قرار نگرفت.
در واقع، داخل کشور شاهد نارضایتی از روزنامهها بود؛ به دلیل آنکه به حد کافی در اقدامات مربوط به جنگ، همکاری نداشتند! از زمانی که شلیک گلولهها آغاز شدند، سیل کلمات،
برنامههای ارتباط مستقیم تلفنی، مصاحبهها و نظرسنجیها از افکار عمومی در ایالات متحده و بریتانیای کبیر، خواست عمومی را برای حتی سانسور و مهار بیشتر اخبار آشکار ساخت. در امریکا، 80 درصد مردم، مدافع اِعمال محدودیت بر روزنامهها و 60 درصد آنها حتی خواهان مهار نظامی بیشتر بر روزنامهها و اطلاعات بودند. (اینترنشنال هرالد تریبیون، 1 فوریه 1991) پس بنابراین، دموکراسی کجا زیر پا گذاشته شد؟ آیا در مهار افکار عمومی؟ یا در شستوشوی مغزی مردمی که در نیمه دوم سال 1990 اطلاعات چندانی در مورد اساس چنین جنگی نداشتند یا حتی خواستار این جنگ نبودند؟
عجیب نیست که آنتونی لویس (Anthony Lewis) خیلی دیر توانست ادعای ذیل را در روزنامه نیویورک تایمز تحت عنوان «رسانههای سر به راه دیدگاه رسمی درباره این جنگ را اشاعه دادند» مطرح کند:
بیشتر رسانهها، ناظر بیطرف جنگ نبودند؛ چه رسد به ناظر نقاد. آنها تشویقکنندگان مزدوری بودند که به تحسین ژنرالها و سیاستمداران امریکایی میپرداختند. منظور من از «رسانهها»، تلویزیون نیز هست که اکنون قدرتمندترین جزء تشکیلدهنده رسانههاست و طی جنگ، برجستهترین غلام حلقه به گوش بود. بیشتر شبکهها به سادگی تصاویر رسمی از جنگی بیدردسر و ماهرانه را پخش کردند؛ یا بدتر اینکه نقابی از حمایت آزادانه بر این تصاویر دروغین نهادند. و آن تصاویر دروغ بودند... . شاید خطرناکترین قصور مطبوعات، کوتاهی آنها در پرسش مداوم این سؤال بود که آیا این جنگ، ضروری یا عاقلانه است. (به نقل از: اینترنشنال هرالد تریبیون، 7 می 1991)
تصمیم به وارد شدن در جنگ، در بالاترین سطوح ملّی و بینالمللی اتخاذ شد. سران دولت، که درگیر ماجرا بودند، نه تنها مردم و رأیدهندگان خود را در نظر نگرفتند، بلکه همانگونه که قبلاً اشاره کردم، رئیس جمهور بوش، حتی تا مدتها پس از انتخابات کنگره و پس از آن که متعاقبا در نوامبر 1991 نیروهای امریکایی اعزامی به جنگ خلیج فارس را دو برابر کرد، عمدا از مطرح کردن این موضوع با نمایندگان منتخب مردم در کنگره اجتناب نمود. در جهت انجام چنین کاری، این سران دولتها پس از آنکه جنبشهای اجتماعی در جامعه مدنی در اروپای شرقی را قبلاً کنار گذاشته بودند، همچنین حمایت خود را از این جنبشها، هم در ایالات متحده و هم در اروپای غربی، مضایقه کردند. بسیج جامعه مدنی درباره هزاران موضوع بینالمللی، ملّی و منطقهای درباره روابط زن و مرد، موضوعات زیست ـ محیطی و صلح، با فاجعهای ددمنشانه مواجه شد. حتی مدیر آن سازمان قدیمی پژوهش جنگ سرد، یعنی «مؤسسه بینالمللی مطالعات راهبردی» در روزنامه اینترنشنال هرالد تریبیون، چنین اظهارنظر کرد که «سقوط کنونی جنبشهای صلحطلب در کشورهای غربی، بخصوص آلمان، یکی از ویژگیهای قابل توجه این جنگ است.»
در اروپا، رسانهها مردم را واداشتند تا بین صدام حسین عراقی و جورج بوش امریکایی یکی را انتخاب کنند. با این انتخاب، مردها در خیابانها و در مقابل دستگاههای تلویزیون خود، امریکایی سفیدپوست را انتخاب کردند. بیشتر زنان، از حسن اتفاق یا عاقلانه، آن انتخاب دروغین هابسن (Hobson) را رد کردند و به جای آن، صلح را برگزیدند. با اینهمه، جامعه مدنی اروپای غربی به سرعت دچار نژادپرستی متعصّبانه و وطنپرستی افراطی شد که بر ضد تمامی اعراب و ترکها هدایت میشد. روی همرفته، با بیاعتنایی به این واقعیت، که بسیاری از کشورهای عرب و ترک ـ که همچنین به برخی از حوزههای تولید نفت عراق چشم دارد ـ از اعضای فعّال و وفادار «ائتلاف متحدین» بودند. بدینسان، شاید بتوان گفت که اروپای غربی نیز نشان داد که ترجیح میدهد کارگران ارزان غیر اروپایی از جنوب را با کارگران ارزان اروپایی که اخیرا از شرق تأمین شدهاند، جایگزین کند. شاید در مجموع، تصادفی نبود که نیم دوجین کشور اروپای غربی آن زمان را برای افزایش شرایط اخذ ویزا برای اتباع لهستانی، که برای پیدا کردن کار با قطار و اتوبوس به این کشورها وارد میشدند، انتخاب کردند. در این اثنا، همه مردم ساکن در اطراف خط استوا، نه تنها اعراب و مسلمانان، بلکه سایر مردم آسیا، افریقا و امریکای لاتین، علیه ایالات متحده و جنگ آن بر ضد جهان سوم، تظاهرات کردند.
بنابراین، جنگ خلیج فارس عمدا یا سهوا، ارزشمندترین نهادها و فرایندهای دموکراسی را در همان حکومتهای دموکراتیکی که ظاهرا به خاطر دفاع از دموکراسی در برابر استبداد وارد جنگ شدند، دور زد، تضعیف کرد، زیر پا گذاشت و سرنگون کرد و به عبارت دیگر، به طور جدی تخریب کرد. این قربانی کردنِ دموکراسی، علاوه بر نقض صلح و خطر جنگهای آینده، هزینهوحشتناکیبود که برای نظمنوینجهانی پرداخته شد.
هزینههای سیاسی ـ بینالمللی
مهمترین و آشکارترین هزینه سیاسی بینالمللی این جنگ، صلح بود. اما این قربانی کردن صلح، چندین جنبه داشت که همه آنها مورد توجه درخور قرار نگرفتند. شاید مهمترین جنبه، لغو «صرفهجویی دفاعیِ زمان صلح» بود که شاید از روی سادهلوحی، از زمان پایان جنگ سرد، انتظار آن میرفت. صرفهجویی دفاعی زمان صلح مورد نظر، به تبدیل تولید نظامی به استفادههای
غیرنظامی یا تغییر جهت بودجههای نظامی به سمت نیازهای اجتماعی محدود نمیشد. مهمتر این که صرفه جوییِ دفاعیِ زمان صلح خبر از انتقال از جنگ سرد و جنگهای شدید در جهان سوم مرتبط با آن را به دوران جدیدی از صلح میداد؛ همانند جنگ سردی که در سالهای 1988 و 1989 در چند کشور جهان سوم درگرفت. سازمان ملل متحد به نحوی موفقیتآمیز در افغانستان، آنگولا، کلمبیا، ایران، عراق و نامیبیا ـ اگر نگوییم نیکاراگوئه ـ به این شکل مداخله کرد و کلاهآبیهای سازمان ملل، جایزه صلح نوبل را دریافت کردند. پایان جنگ سرد و بنبستهای مرتبط با آن بین ابر قدرتها در شورای امنیت، امیدهایی ایجاد کرد که سازمان ملل متحد در نهایت میتواند به تدریج وظایف رسمی خود برای حفظ صلح را انجام دهد. اما مهمتر این که بنا بود عملاً صرفهجویی دفاعی زمان صلح، ترک جنگ به عنوان یک ابزار سیاست خارجی در فیصله دادن به منازعات بینالمللی باشد؛ همانگونه که آن را 45 سال پیش در منشور سازمان ملل متحد پاس میداشتند.
اولین و مهمترین هزینه نهادی صلح، انحراف سازمان ملل متحد بود. خاویر پرز دکوئیار، دبیرکل وقت سازمان ملل به صراحت اعلام کرد که این جنگ، جنگ امریکاست نه جنگ سازمان ملل، و شورای امنیت در دستهای امریکا، بریتانیا و فرانسه است.
ویلیام سفایر، روزنامهنویس محافظهکار امریکایی تحت عنوان «این دروغهای مصلحتآمیز و حقایقی را که در پرده میپوشانند، ملاحظه کنید»، چنین نوشت: «این جنگ، اقدامی در جهت اِعمال قدرت سازمان ملل نیست؛ به آن بخش از منشور سازمان ملل هرگز متوسّل نشدهاند. در عوض، این یک دفاع جمعی است که مجوّز آن را شورای امنیت صادر کرده است؛ همانند دفاع کره که به این معناست که قطعنامهها... نمیتوانند بدون توافق امریکا فسخ شوند... . امریکا در برابر سازمان ملل متحد کرنش میکند، ولی این اطاعت، دروغی مصلحتآمیز است.» (اینترنشنال هرالد تریبیون، 26 فوریه 1991)
شورای امنیت، منشور سازمان ملل متحد را در چند مورد نقض کرد و از مسؤولیت عام خود در برابر مردم جهان برای حفظ صلح، طفره رفت. در مقابل، شورای امنیت و نهاد سازمان ملل متحد و نفوذ آن برای عینیت بخشیدن به جنگ، به کار گرفته شدند. بر اساس منشور سازمان ملل متحد، مأموریت شورای امنیت، حفظ صلح است، نه دادن مجوّز جنگ یا مشروعیت بخشیدن به آن. وانگهی، این منشور طبق ماده 1442 دستور توسّل به جنگ میدهد و یا مانع از توسّل به جنگ میشود، مگر اینکه شورای امنیت ـ نه رئیسجمهور ایالات متحده ـ طبق ماده 1541 تأیید کند که همه راههای مسالمتآمیز برای حل منازعه بهکار گرفته شدهاند. روشن است که این مراحل، پیش از این جنگ انجام نشدند. قطعنامه 16678 که 15 ژانویه را به عنوان ضربالاجل آغاز اقدام نظامی تعیین میکند، هم ماده 41 و هم ماده 42 و نیز رأی شورای امنیت در مورد سامان بخشیدن به ماده 27 منشور سازمان ملل را نقض کرد.
جنگ خلیج فارس همه این امیدها را بر باد داد و راه و رسمی برای توسّل مجّدد به جنگ بنا نهاد ـ البته این بار به مدد ائتلاف قدرتهای غربی متحد با برخی حمایتهای شرقی و جنوبی برای حمایت از نظم نوین جهانی. این رابطه جنگ با نظم نوین برای همه ثابت کرد که ببینند این نظم به واسطه ضعیفکشی بیدلیل به دست نیروی نظامی قدرتمند و از طریق انهدام ارزشمندترین نهادهای جهان، آغاز و پیریزی شد و سپس تداوم یافت. این جنگ به وضوح اعلام کرد که قدرت نظامی ـ به تمام معنای کلمه ـ بر حق است. این جنگ همچنین به صورت تهدیدآمیزی، احتمال توسّل مکرّر به چنین جنگهایی را در آینده داد.
یکی دیگر از هزینههای بینالمللی این جنگ، یکپارچگی ناتو (NATO) بود. متحدان غربی، ناتو را از مسیر خود منحرف نمودند و آن را به ابزاری تهاجمی علیه جنوب جهانِ سومی مبدّل کردند. این عدول پیمان و نهاد ناتو از درگیریهای شرق و غرب به درگیریهای شمال و جنوب، همه، برای جهان سوم شوم بود. در واقع، رئیسجمهور بوش قبلاً در ماه نوامبر، هنگامی که وی گروهی از سربازان امریکایی در اختیار ناتو را که تحت فرماندهی امریکایی ناتو در آلمان غربی مستقر بودند، به خلیج فارس فرستاد، شیوهای بسیار جدّی را بنا نهاده بود. بوش امکانات ناتو و تجهیزات و بدون شک، نرمافزارهای نظامی را که امریکا تدارک دیده بود، برای استقرار در خلیج فارس به کار گرفت و از همپیمانان خود در ناتو در اروپا نیز خواست تا همین کار را انجام دهند. این تدبیر بیسرو صدا و در واقع، این سیاست بوش برای تغییر عملکرد و مسیر ناتو، احتمال داشت یکی از خطرناکترین میراثهای جنگ خلیج فارس برای سایر ملل جهان باشد. صرفه جوییِ دفاعیِ زمان صلح از زمان پایان جنگ سرد، یکی دیگر از قربانیان عمده سیاست جنگ خلیج فارس بوش بود، حتی پیش از این که اولین گلوله شلیک شود.
نه تنها هیچ یک از مشکلات سیاسی دیرینه در خاور میانه حل و فصل نشد، بلکه جنگ خلیج فارس آنها را تشدید کرد و حتی توجه به آنها و حل آنها را هم مشکلتر نمود. تشدید عصیان در داخل اسرائیل و تشدید نافرمانی اسرائیل به واسطه عدم مشارکت آن در جنگ خلیج فارس و تضعیف سیاسی رهبر
سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) و نیز تضعیف شاه حسین اردنی، صرفا بارزترین و درهمتنیدهترین مشکلات بودند. قیامهای شیعیان و کردها، که پس از جنگ در عراق رخ دادند، همینگونه بود. حتی کمترین موفقیت شیعیانِ تحت حمایت ایران به نفع ایالات متحده و متحدان عرب یا اروپایی آن نبود؛ آنان برایشان آخوندهای ایران کاملاً بس بودند. نه شیعیان و نه مخالفان دموکرات در عراق از هیچگونه حمایت یا تبلیغات از جانب غرب یا سایر متحدان برخوردار نشدند.
تحقیر اروپا، ژاپن و شوروی
در بحران خلیج فارس، اروپای غربی طی یک سیاست خارجی اروپایی نسبتا مستقل و واحد، از همه ظاهرسازیها دست برداشت. بخصوص سیاست اروپایی پیشروتر و سازندهتر وهمراه با حسن نیت نسبت به خاور میانه اعمال شد. مداخله اروپا در حمایت از حل و فصل معقولتر مسأله اسرائیل و فلسطین، بدون افق روشنی، فروکش کرد. مشارکت اتحاد جماهیر شوروی در جنگ خلیج فارس و عواقب آن برای شوروی کمتر روشن بود، اما شاید برای شوروی، حتی خطرناکتر بود. دولت میخائیل گورباچف (Mikhail Gorbachev) در پی این بود که مراقب رفتار خود باشد، ولی خود را باخت و به ایالات متحده و متحدان غربی آن فروخت. البته این سازش برای اینکه وانمود کنند که برنامه جنگی امریکا تحت پوشش سازمان ملل است، ضرورت داشت. رأی ممتنع به موقع شوروی صرفنظر از حق «وتو»، موازنه قوا را در شورای امنیت بر هم میزد و احتمالاً آراء جمهوری خلق چین و فرانسه را نیز تغییر میداد. اما از تلاشهای بیثمر گورباچف و فرستاده سیاسی وی برای تقویت نقش رو به افول شوروی در منطقه که بگذریم، رئیس جمهور گورباچف، بوش را همراهی کرد. همانگونه که روشن شد، نقش شوروی در جنگ خلیج فارس، نفوذ شوروی در سایر ملل عرب را از بین برد. این جنگ همدردی مسلمانان شوروی با برادران مسلمان خود در خارج را افزایش داد و رهبران نظامی شوروی به ناچار شکست خفّتبار نظامهای تسلیحاتی شوروی و راهبرد نظامی ارتش متّکی به شوروی در عراق را شاهد بودند.
مهار جهان سوم
شاید واضحترین شکاف در این جنگ، شکاف بین اغنیا و فقرا بود. در این جنگ، قدرتهای غربی بیش از هر چیز مظهر منافع ثروتمندان جهان بودند. شاید تگزاسیها، رئیسجمهور بوش و بیکر، وزیر امورخارجه وقت امریکا، بیش از آنچه مایل بودند اذعان کنند، مظهر منافع فراوان نفتی تگزاس بودند (و عربستان سعودی) که اعزام اولیه سربازان، برای دفاع از آن بود. امارات متحده عربی و کویت نیز در میان ثروتمندان نفتی بودند که به ظاهر حدود 670 میلیارد دلار در خارج، سرمایهگذاری کردهاند. (اِکونومیک اَند پالتیکال ویکلی، 12 ژانویه 1991)
البته این سرمایهگذاریها و روابط و مناسبات نیز موجب درآمد مستمر کویتیها و نفوذ سیاسی در غرب شد، حتی بدون اینکه موجب تنزلی دیگر در قیمت نفت در داخل کشور شوند. کافی است که سؤال کنیم آیا غرب ثروتمند بیش از نیم میلیون سرباز را برای دفاع از هر ملت یا کشور فقیر دیگری در افریقا میفرستاد؟ سایر دولتهای عرب در این ائتلاف، دول دستنشانده امریکا و مظهر ثروتمندان در کشورهای متبوع خود بودند. در طرف دیگر این تعارض، مردم فقیر همین کشورهای عربی به شدت طرفدار عراق بودند که رئیس جمهور آن به نحوی فرصتطلبانه خود را سخنگوی آنان و فلسطینیان ضعیف و سایر مسلمانان اعلام کرد. همانگونه که بررسی کردهایم، در تمام این مدت، تودههای مردم کشورهای جنوب جهان سوم دریافتند که این جنگ خلیج به این منظور طرحریزی و به مرحله اجرا گذارده شده است که آنها را در نظم نوین جهانی بوش سر جای خود بنشانند.
این موضوع، لطیفه نیست که گزارش روزنامه تایم، مورّخ 1 آوریل 1991 این سؤال را مطرح کرد که آیا «کلانتر جهانی امریکایی، به زودی به سراغ کشور شما میآید؟» روزنامه تایم این زحمت را بر خود هموار کرد که گزارشگران خود را به گوشه و کنار کشورهای جهان سوم و نقاط دیگر بفرستد تا از مردم سؤال کنند که نظرشان در مورد نظم نوین جهانی چیست. خلاصه اولیه از یافتههای تایم حاکی از این بود که «منتقدان معترضند که نظم نوین جهانی که بوش اعلام کرده، تصوراتی مبهم و خطرناک از یک کلانتر امریکایی طرفدار نظامیگری (میلیتاریسم) در حال پیشروی را برای جهان در ذهن مجسّم میکند.» رئیس جمهور بوش به صراحت در مراسم بزرگداشت کشتهشدگان جنگ در گورستان «ارلینگتون
Arlington) در 9 ژوئن اخطار کرد که «هرچند ما امیدواریم این بار آخرین بار باشد، در صورتی که تجاوز و جنگطلبی جدیدی در کار باشد، باز هم آماده پاسخگویی هستیم.» (ال پاییس، 22 ژوئن 1991)
سرانجام این که پنتاگون و مجموعه سیاسی ـ نظامی وابستهاش قبلاً فعالیتهای مهمی برای فروش دهها میلیارد دلار تسلیحات جدید برای نوسازی و توسعه شدید زرّادخانههای نظامی خاورمیانه اعلام کرده بودند. امریکا و متحدان آن در اروپای غربی، ابتدا شاه ایران را تا بن دندان مسلح کردند، سپس تسلیحات خود را به صدام حسین فروختند تا جانشین رژیم ایرانِ زمان شاه را سر جای خود بنشاند. سپس همین متحدان، که ماشین جنگی صدام را بمباران کردند تا بکلی از میان برود، در نظر داشتند تسلیحات بیشتری در اختیار دستنشانده بعدی خود در منطقه قرار دهند. به راستی که دستنشانده امریکا بودن در خاورمیانه (یا در واقع، در پاناما و امریکای مرکزی) با زندگی پرمخاطرهای همراه است، اما ایجاد این دولتها و سپس کنار گذاشتن آنها نیز برای ایالات متحده پرمنفعت است.
ایالات متحده در نظم نوین جهانی
سؤال دیرینه همچنان باقی است که آیا گفتن «آفرین» به عرض اندام نظم نوین جهانی بوش، واقعا ایالات متحده یا حتی خود بوش را نجات خواهد داد؟ یا اینکه ماجراجوییهای بوش، ایالات متحده را حتی بیش از آنچه استاد وی، رونالد ریگان ، انجام داد، ورشکسته و نابود خواهد کرد؟ او قول داد که «مجددا ایالات متحده را در جهان در رتبه اول» قرار میدهد، اما به عکس؛ تقریبا آن را به ورشکستگی کشاند. چه بسا ایالات متحده ورشکسته شود، بخصوص در مقابل رکود اقتصادی جدید جهان و قدرتهای اقتصادی عملاً نامربوط ژاپن و آلمان که بوش مجبور بود وزیرخارجه خود، بیکر را خاضعانه برای دریافت کمک مالی برای جنگ خلیج فارس به آن کشورها بفرستد.
ایجاد این رکود / جنگ، از قرار معلوم، شبیه به رکود / جنگ قبلی نیست. جنگ جهانی دوم ایالات متحده را از بحران سال 1939 خارج کرد و به آن استیلای سیاسی بخشید. جنگ کره، ایالات متحده را از رکود اقتصادی سال 1949 نجات داد و کینزگرایی نظامی را به راه انداخت که به دفع رکود اقتصادی، که بیم آن میرفت، کمک کند. جنگ ویتنام برای ایالات متحده کافی بود تا از رکودی که در سال 1967 به آلمان و ژاپن آسیب زده بود، اجتناب کند. اما نتوانست از رکود سال 1970 جلوگیری کند یا اولین رکود شدید پس از جنگ در سالهای 1973 و 1975 را دفع کند. بر عکس، جنگ ویتنام ایالات متحده را نسبت به رقبایش، یعنی آلمان غربی و ژاپن، تضعیف کرد. هزینههای آن جنگ، ایالات متحده را واداشت تا از نرخ ثابت ارزهای خارجی و سازوکارهای نهادینی که در «بِرتون وُودز» (Bretton Woods) بنا نهاده شده بودند، چشمپوشی کند و سپس ارزش دلار را کاهش دهد.
جنگ خلیج فارس هیچگونه منافع پایدار سیاسی یا اقتصادی را ایجاد نمیکند؛ در واقع خطرات متعدد بیشتری در بردارد. شاید دلگرمی سرمایهداران بینالمللی و دول متحد در نقاط دیگر غرب، مهمتر از دلگرمی زودگذر زمان جنگ یا پس از جنگ در ایالات متحده باشد. آثار مهمتر این رکود و جنگ، به واسطه واکنشهای سرمایهداران غیر دولتی (خصوصی) و تصمیمهای دولتها و بانکهای مرکزی در اروپا و ژاپن، کمرنگ خواهد شد. قدرت نظامی بدون یک نقطه اتکای اقتصادی مناسب، در حفظ و سرپا نگاه داشتن یک ابر قدرت بزرگ، ناکافی است. بر عکس، استفاده نابخردانه از قدرت نظامیاش ممکن است آن قدرت نظامی را نابود کند. تصادفی نیست که اثر پاول کندی (Paul Kennedy) هنگامی که نوشت: «اساس ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، توسعه بیش از حد نظامی و نابخردانه، بدون تأمین ابزارهای اقتصادی برای پشتیبانی آن است»، در ردیف اثر یک نویسنده با کتابهای پرفروش قرار گرفت.
··· پینوشتها
*. این مقاله تلخیصی است از فصل اول کتاب:
Triumph of the Image: The Medias War in the prsian Gulf - A Global perspective,
ed by: Hamid Moulana, George Gerbner, and Herbert I. Schiller (Westview 1992)
تحت عنوان
"A Third-World War: A Political Economy of the persian Gulf War and the New World Order."
این فصل تلخیصی است از نسخهای مفصّل و مستند تحت عنوان:
"Notebooks Study and Research ld War in the GULF: A New World Order Political Economy,"
(Amesterdam), no. 14 (1 June 1991)
این مقاله پیش از فرار خفّتبار ارتش رژیم اشغالگر قدس از جنوب لبنان نگاشته شده است.
1. Keynesianism.
2. Nintendolike.
3. Crimean War.
4. وزیر تبلیغات آلمان نازی که از رادیو، تئاتر، سینما، و مطبوعات آلمان برای راهاندازی تبلیغات علیه یهودیان و سایر گروهها سوء استفاده کرد. وی که به شدت به هیتلر وفادار بود، پس از شکست آلمان، خود و خانوادهاش را به قتل رساند. (م)
این وبلاگ با همکاری فارغ التحصیلان رشته ی مطالعات خلیج فارس دانشگاه تهران و با هدف فراهم نمودن پایگاهی جهت اطلاع رسانی، جمع آوری مطالب مستند و علمی و نیز ایجاد بانک مقالات، مدارک، نقشه و اسناد در زمینه خلیج فارس راه اندازی شده است.